تبلیغات
کارمند - گرانبها
 
کارمند
مطالب و داستانهای کوتاه سیاسی ،اجتماعی،اخلاقی و...
درباره وبلاگ


كارمندم،
روزگارم بد نیست. تكه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی!

مدیر وبلاگ : شهریارپارسازادگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


مرد زاهدی که در کوهستان زندگی میکرد؛کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند. سنگ زیبایی درون چشمه دید ، می دانست این سنگ باید گرانبها باشد پس آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد.
در راه به مسافری برخورد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود. کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آود و به او داد.
مرد گرسنه هنگام خوردن نان چشمش به سنگهای گرانبهای درون خورجین افتاد.نگاهی به زاهد کرد و گفت: "آیا آن سنگ را به من میدهی؟" زاهد بی درنگ سنگ را در آورد و به او داد.
مسافر از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید. او میدانست سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن میتواند تا آخر عمر در فاه زندگی کند؛بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد.
چند روز بعد؛ همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت: "من خیلی فکر کردم؛تو با اینکه میدانستی این سنگ چقدر گرانبهاست؛خیلی راحت آن را به من هدیه کردی." بعد دست در جیبش کرد و سنگ را در آورد و گفت: "من این سنگ را به تو باز میگردانم ولی در عوض چیز گرانبها تری از تو میخوام!به من یاد بده که چگونه میتوانم مثل تو باشم."




نوع مطلب : اخلاقی و عرفانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه بیست و نهم اسفندماه سال 1394
شهریارپارسازادگان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر