صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
کارمند
مطالب و داستانهای کوتاه سیاسی ،اجتماعی،اخلاقی و...
شهریارپارسازادگان سه شنبه بیست و سوم شهریورماه سال 1395 نظرات ()


طنز و شوخی برای خیلی از هم نسل های من یعنی صبح جمعه با شما. همان شوخی های منوچهر نوذری در دو کارکتر مُلَوَّن و آقای دست و دلباز. دست انداختن صاحبخانه و نک و نال کارمندها از دست روزگار و گرانی. لابلایش هم منوچهر آذری و جاویدی نیا سوت بلبلی می زدند و حسین عرفانی و فرهنگ مهرپرور نازنین و چند نفر دیگر برایمان خاطره می ساختند.

دو شبکه تلوزیون هم در اختیار سریال های رعنا و آینه بود. دومی با آتقی، یک معتاد آب زیپوی آفتابه به دست، به الگویی برای آنها که در تئاترهای دبیرستانی می خواستند نشان بدهند که «اعتیاد دشمن سلامتی»است، تبدیل شد! 

برنامه طنز چشم نوازی وجود نداشت. نهایتاً دهه فجر می شد و آقایی می آمد و با دهانش صدای هلی کوپتر در می آورد و ما از خوشی کف و خون بالا می آوردیم تا اینکه «ساعت خوش» از راه رسید. 

انگار یک مشت جوان با تیپ های ساده و به سرکردگی مهران مدیری علیه شبکه دو کودتا کرده بودند و حالا یک استودیو برای خودشان داشتند که آنجا ادای همه را در می آوردند. آنها حتی با مسابقه هفته منوچهر نوذری که در روزگار خودش هم سخت فاخر بود و هم کسی جرات شوخی کردن با آن مردِ جذابِ مغرور را نداشت، شوخی می کردند.
آیتم آهنگ شروع تقویم تاریخ را رضا عطاران با دهانش که می زد فردا صبح توی حیاط تمام مدارس پسرانه کشور ادایش را در می آوردیم. یا آن آیتم «بچه این محلی؟!» با بازی محسن حاجیلو که امروز به نظر یک شوخی دم دستی می آید برای خودش کُشته مُرده داشت! از کارآگاه دِرِک و دستیارش چیزی نمی گویم که سینه سینه شرحه خواهم از فراق و .. 

سال هفتاد و سه، هفته ای یکبار شبکه دو به محبوب ترین شبکه تلویزیونی دنیا برای ما تبدیل می شد. زل می زدیم به خان دایی جان و نصرالله رادش و پوپک گلدره و حسین رفیعی و ارژنگ امیرفضلی و رامین ناصر نصیر و رضا شفیعی جم و نادرسلیمانی و ... با تمام وجود می خندیدیم. برای یک هفته خاطره داشتیم برای تعریف کردن.

یک دفعه برنامه قطع شد. تمام. بی هیچ توضیحی. شایعه شد که در پشت صحنه سریال اتفاقاتی افتاده است. یادم می آید یکی از بچه های دبیرستان قسم می خورد که خودش، با چشم خودش در آینه ای که گوشه یک آیتم بوده دیده که یک زن و مرد رقصیده اند و تصویرش آنجا افتاده است! 

آن روزها مثل همین روزها مهم نبود که مردم خوششان بیاید یا نیاید، بعضی از مدیران کار خودشان را می کردند و نان و ماست و خاویار خودشان را می خوردند! سریال متوقف شد و ما برگشتیم به همان آقایی که با دهانش صدای هلی کوپتر در می آورد!
زندگی اما ادامه پیدا کرد. آن ستاره های نوپا به جز پوپکی که زیر خاک خفته است، حالا فاتحان کُمدی سینما و تلویزیون هستند. گاهی با کارهایشان می خندیم. هنوز هم مدیران البته کار خودشان را می کنند اما ما که نسل خنده های «ساعت خوش» هستیم هنوز در آرزوی یک ساعت خوش روزگار می گذرانیم. گاهی حس می کنم مغز یک دایناسور تیرانوزورس را توی جمجمه ام کاشته اند که این همه خاطره دور دارم... مگر نسل ما چند هزار سال عمر کرده است؟



درباره وبلاگ
كارمندم،
روزگارم بد نیست. تكه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی!
موضوعات
آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :