صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
کارمند
مطالب و داستانهای کوتاه سیاسی ،اجتماعی،اخلاقی و...
شهریارپارسازادگان سه شنبه چهارم آبانماه سال 1395 نظرات ()

بویه زیر لب زمزمه می کند. دراز است و استخوانی. همیشه دشداشه می پوشد. چپیه به سر می بندد. ریشش جوگندمی است. بویه بلم چی بوده است. حالا دلال زندان است.
-  بویه می تونی یه شلوار نیمدار برام پیدا کنی؟
-  آی به چشم
-  بویه می تونی این ساعتو بفروشی؟
-  کی تو زندون ساعت می خره بابام؟
زمزمه بویه تلخ است. سوز دارد. دلم پر می کشد. دلم هوای کارون می کند. بوی زهم ماهی زنده دماغم را پر می کند. کارون آرام است. آب، مثل اشک چشم زلال است. زیر مهتاب آبیگون است. بلم آرام می لغزد. انگار که رو مخمل ابرها نشسته ام. بویه زمزمه می کند. صدای بلمچی پرکشیده است، با سوزی که جانم را از غم سرشار می کند، غمی که در ساحل کارون سینه به سینه گشته است تا به من رسیده است. غم همه ماهیگیران و قایقرانان کارون. این غم را دوست دارم. سینه ام را می ترکاند، اما دوستش دارم.





درباره وبلاگ
كارمندم،
روزگارم بد نیست. تكه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی!
موضوعات
آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :