تبلیغات
کارمند - زندان
 
کارمند
مطالب و داستانهای کوتاه سیاسی ،اجتماعی،اخلاقی و...
درباره وبلاگ


كارمندم،
روزگارم بد نیست. تكه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی!

مدیر وبلاگ : شهریارپارسازادگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


از اتاق کنار پاسدارخانه می زنم بیرون. جلو میله های ملاقات عمومی غوغاست. مردها زن ها را پس می رانند. زن ها، فریادشان قاطی شده است.بچه ها، زیرپا له می شوند. افسر نگهبان به جرز دفتر زندان تکیه داده است. جلو میز پاسدار خانه پشت میز پت و پهنی، استوار دراز قامتی نشسته استو اسم و رسم ملاقات کنندگان را می نویسد. دو پاسبان و دو زن، بی هیچ ملاحظه ای، تمام تن ملاقات کنندگان را می گردند. صداها قاطی هم است
-  اوهوی مادر بیا اینجا
حتی خشتک تنبانش را هم جستجو می کنند
-  اوهوی با تو هستم... اون چیه دستت
-  یه قابلمه پلو
با قاشق پلو را تو قابلمه زیر و رو می کنند
یکی از پاسبان ها غر می زند
-  آخه آدم چطور می تونه همه جاشون رو بگرده؟ حتی تو ماتحتشونم شیره قایم می کنن.
فریاد پاسبان دیگر بلند می شود
-  کجا داری می ری؟
و سر راه جوان دیلاغی را می گیرد
-  بیا اینجا ببینم... توی اون بسته چی هس؟
رنگ جوان می پرد
-  چیزی نیست سرکار خیار چنبره
پاسبان بسته را باز می کند. خیار چنبرها را با چاقو تکه تکه می کند. از تو شکم یکی از خیارها، به اندازه یک فضله موش تریاک بیرون می زند.





نوع مطلب : اخلاقی و عرفانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه هفتم آبانماه سال 1395
شهریارپارسازادگان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر