تبلیغات
کارمند - ساده لوح
صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
کارمند
مطالب و داستانهای کوتاه سیاسی ،اجتماعی،اخلاقی و...
شهریارپارسازادگان پنجشنبه چهارم آبان 1396 نظرات ()


شخص ساده لوحی مكرر شنیده بود كه خداوند متعال ضامن رزق بندگان است و به هر موجودی روزی رسان است.
به همین خاطر به این فكر افتاد كه به گوشه مسجدی برود و مشغول عبادت شود و از خداوند روزی خود را بگیرد.
به این قصد یك روز از سر صبح به مسجد رفت و مشغول عبادت شد همین كه ظهر شد از خداوند طلب ناهار كرد.
هرچه به انتظار نشست برایش ناهاری نرسید تا اینكه شام شد و او باز از خدا طلب خوراكی برای شام كرد و چشم به راه ماند.
چند ساعتی از شب گذشته درویشی وارد مسجد شد و در پای ستونی نشست و شمعی روشن كرد و...
از «دوپله» خود قدری خورش و چلو و نان بیرون آورد و شروع كرد به خوردن.
مردك كه از صبح با شكم گرسنه از خدا طلب روزی كرده بود و در تاریكی و به حسرت به خوراك درویش چشم دوخته بود
دید درویش نیمی از غذا را خورد و عنقریب باقیش را هم می خورد بی اختیار سرفه ای كرد. درویش كه صدای سرفه را شنید گفت:
«هركه هستی بفرما پیش» مرد بینوا كه از گرسنگی داشت می لرزید پیش آمد و بر سر سفره درویش نشست و مشغول خوردن شد
وقتی سیر شد درویش شرح حالش را پرسید و آن مرد هم حكایت خودش را تعریف كرد. درویش به آن مرد گفت:
«فكر كن اگر تو سرفه نكرده بودی من از كجا می دانستم كه تو اینجایی تا به تو تعارف كنم و تو هم به روزی خودت برسی؟
شكی نیست كه خدا روزی رسان است اما یك سرفه ای هم باید کرد!




درباره وبلاگ
كارمندم،
روزگارم بد نیست. تكه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی!
موضوعات
آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :