صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
کارمند
مطالب و داستانهای کوتاه سیاسی ،اجتماعی،اخلاقی و...
شهریارپارسازادگان پنجشنبه هشتم اسفند 1398 نظرات ()



 فضای دلگیر پرورشگاه در حومه ی شهر همه ی بچه ها را سست و بی حال کرده بود.
مخصوصا سخت گیری های یکی از پرستارهای مرد به نام آقای مرادی که فردی خشک و جدی و به شدت منضبط بود.
آن روز عصر آقای مرادی بچه ها را به صف کرده بود تا پرستار جدید خانم شاهد را به آنها معرفی کند.
بچه ها که سابقه ی ای چنین پرستارانی را از قبل داشتند، استقبال چندانی از ورود این عضو جدید نکردند.
اما طولی نکشید که خانم شاهد به همه ی آنها ثابت کرد که در موردش اشتباه می کنند.
چون به محض ورود او اوضاع فرق کرد، او با همه ی بچه ها بسیار مهربان بود و چون مادری دلسوز آنها را تر و خشک می کرد و به مشکلاتشان رسیدگی می نمود.
اما تمام مسئله به اینجا ختم نمی شد، چون از روز ورود خانم شاهد اتفاق دیگری نیز افتاده بود که بچه ها را بیش از پیش خوشحال و ذوق زده کرده بود.
قضیه از این قرار بود که در صبح روز بعد از ورود خانم شاهد، بچه ها که از خواب برخاسته و به سراغ کفشهایشان رفتند تا آنها را به پا کنند، با ناباوری مشاهده کردند که در داخل همه ی کفشها سکه ی پول قرار دارد.
آنها با خوشحالی فراوان سکه ها را برداشته و به یکدیگر نشان می دادند و رقص و پایکوبی می کردند، و جالب این که این اتفاق در روزهای بعد هم تکرار شد و سرگرمی جدید بچه ها این بود که شبها قبل از خاموشی دور هم جمع می شدند و درباره این که پولها را چگونه خرج کنند با هم مشورت می کردند و نقشه می کشیدند.
آنها یک روز، تمام پولها را خوراکی می خریدند و جشن می گرفتند و روز بعد اسباب بازی و گاهی اوقات هم به مناسبت تولد یکی از بچه ها مهمانی ترتیب داده و هدیه ای به او می دادند.
بچه ها که همه ی این نعمات را از موهبت ورود خانم شاهد داشتند، همچون پروانه به دور او می گشتند و هر شب برای سلامتی و ماندن همیشگی او در پروزشگاه دعا می کردند.
اما از طرفی نگران بودند که مبادا آقای مرادی با نفوذ خود بر روی آقای مدیر، موجبات اخراج خانم شاهد را فراهم کند.
زیرا به نظر می رسید آقای مرادی از وضع جدید چندان راضی نیست 
از این رو بچه ها در رفتار خود جانب احتیاط را رعایت می کردند، اما کینه ی عمیقی از آقای مرادی به دل گرفته بودند.
یک روز عصر که آقای مرادی در حیاط پرورشگاه قدم می زد، ناگهان حالش بهم خورد و   به زمین افتاد، هر طوری بود او را با ماشین آقای مدیر به نزدیکترین بیمارستان انتقال دادند.
شب هنگام بود که خبر رسید، آقای مرادی بر اثر سکته ی قلبی فوت کرده.
صبح روز بعد-
هیچ سکه ای داخل کفشها نبود.

#شاهین_بهرامی










































.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
#شهریار_پارسازادگان
#لیموچی
#ایران



درباره وبلاگ
كارمندم،
روزگارم بد نیست. تكه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی!
موضوعات
آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic