صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
کارمند
مطالب و داستانهای کوتاه سیاسی ،اجتماعی،اخلاقی و...
شهریارپارسازادگان پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1399 نظرات ()


از وقتی مادر خانمم بیمارستان بستری شده بود هر شب حدود ساعت نه و نیم تماس می گرفتم و جویای احوالش می شدم ، دیشب كه تماس گرفتم گفتم : مامان ! كاری داری بهم بگو برات انجام بدم . گفت : به افسانه(خانمم) هم گفتم برید یه ذره آجیل بگیرید، من فرصت نكردم برم بخرم، ممكنه شب تحویل سال مرخصم كنند، منم هیچی نخریدم ، لباس هم دادم برای عید خانم جلالی برام بدوزه ، برید بگیرید ، عید بی لباس نمونم ، گفتم باشه و خواستم خداحافظی كنم كه پرسید بچه هام ( نوه هاش ) چطورن ؟ گفتم همه خوبن و منتظرن مرخص بشی، گفت : اونا خوب باشن منم خوبم.

این آخرین تماس و مكالمه ی ما بود. اما امشب هر چی زنگ می زنم گوشیش خاموشه ، نگران شدم ولی به اهل خانه نگفتم . اما شاید خانمم از چهره ، تند تند تایپ كردن تو چت تلگرام و واتس اپ و ... متوجه شده بود، پرسید : چیزی شده ؟ گفتم : نه ، چی مثلا؟!

با همون رفتارای مشكوك و یواشكی با دو نفر تماس گرفتم، گفتم اگه میشه برید یه آشنا پیدا كنید گوشیش رو روشن كنند، شاید شارژش تمام شده و خودش بلد نیست روشن كنه.

حالا دیگه اوج پارتی بازی ما شده بود این كه یك پرستاری ، بهیاری ، كسی پیدا كنیم حداقل گوشی موبایل مادر خانمم رو روشن كنه و باهاش صحبت كنیم ، تمام تلاش ها و آشنا بازی ها و ارتباط زدن ها بی نتیجه ماند!

صبح ساعت ده تا دوازده می شد تماس گرفت با سرپرستاری و از حال بیمار كرونایی با خبر شد ، خانمم زنگ زد و بعد معرفی خودش یهو بلند گفت: یعنی چی ؟ تو رو خدا بگید چی شده ؟
گوشی خانمم رو فورا گذاشتم روی آیفون ، پرستار گفت : از دیشب سطح هوشیاری و اكسیژن خون كم شده بود، بردیم ICU و الان زیر دستگاه هست، فقط دعا كنید.


خانمم حالش بد شد، چاره ای نداشتم جز اینكه بهش روحیه بدم، گفتم :خوب میشه!

این از اون جمله هایی بود كه هر كس لحنم رو می شنید متوجه می شد بهش باور ندارم ، اما انگار باید با تمام بی اعتقادیم، محكم می گفتم این حرفو . اون موقع كلمه ی دیگه ای به ذهنم نمی رسید.

اعتقاد نداشتم به حرفم چون مادر خانمم دیابت و ناراحتی ریوی داشت، برای همینم از روز اول ورود كرونا نگرانش بودم و الانم شك داشتم بتونه دوام بیاره.

حالا كه اون زن مهربون رفته زیر دستگاه ، انگار شونه های من هم رفت زیر بار مسولیت های جدید و سنگین، با خودم گفتم: خوب ، الان باید مرد میدون بود و اوضاع رو مدیریت كرد.

اینجا آغاز نبرد سخت من برای عبور از این بحران لعنتی بود.

ادامه دارد ... .




درباره وبلاگ
كارمندم،
روزگارم بد نیست. تكه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی!
موضوعات
آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic