صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
کارمند
مطالب و داستانهای کوتاه سیاسی ،اجتماعی،اخلاقی و...
شهریارپارسازادگان جمعه پنجم اردیبهشت 1399 نظرات ()


گوشی تو دستم بود اما نمی دونستم می خوام چه كار كنم ، فقط نگاش می كردم ، آها می خواستم زنگ بزنم مادرم.

من: سلام، خوبی مامان؟

مامان: سلام مادر جان خوبم، كجایید ؟ مگه قرار نبود چهارشنبه سوری بیایید خونه ی ما ؟!

من: نه، گوش كن بهت بگم چی شده.

مامان: چی شده؟ چرا یواش حرف می زنی؟

من: آمدم تو اتاق افسانه متوجه نشه، مادرش حالش بد شده رفته زیر دستگاه.

مامان: گریه و ...

من: فقط بلند شو بیا اینجا، اگه چیزی شد مراقب بچه ها باشی.

مامان (با گریه ): باشه مادر، من الان راه می افتم میام.

چشمای خودمم دیگه پر از اشك شده بود، افسانه (خانمم) آمد در اتاقو باز كرد و با حالتی از عجز و التماس و ناامیدی پرسید: عباس! چرا گریه می كنی؟ مامان من كه خوبه، فقط رفته زیر دستگاه. زودی خوب میشه، چیزیش نبود مامانم .

دیگه وقت دلداری دادن نبود، اتفاقا فرصت خوبی بود كه افسانه خودشو برای واقعیت آماده كنه، هر چی گفت، سكوت كردم. تصمیم گرفتم تایید یا رد نكنم تا الكی امیدوارش نكنم.

بلند شدم وضو گرفتم، نماز خواندم و دعا كردم. بعد نماز با یكی از اقوام كه در دانشگاه علوم پزشكی یكی از استان هاست تماس گرفتم و گفتم الان باید چه كار كنیم؟ قرار شد با چند متخصص مشورت كند و خبر دهد .

نیم ساعت بعد تماس گرفت: عباس آقا! فقط یك راه مونده، با مسؤولیت خانواده از پزشكش بخواید كه بهش ویتامین سی تزریق بشه، اینجوری چیزی رو از دست نمیدید ولی شانس برگشتش زیاده.

منم كه قبلا فیلمی از یك متخصص ایرانی درباره ی اثرات ویتامین سی دیده بودم بلند شدم راه افتادم سمت مطب دكتر.

وقتی رسیدم از صدای سرفه های جمعیتی كه تو مطب منتظر بودن فهمیدم وارد خود مركز كرونا شدم اما چاره ای هم نبود، پس از كلی اصرار به خانم منشی و هماهنگی با دكتر قرار شد در حد دو دقیقه دكترو ببینم.

من: سلام آقای دكتر! من داماد خانم حسینی دوست هستم...

دكتر: سلام، حال شما؟ یعنی میشی شوهر خواهر پروانه؟

من: بله

دكتر: ساعت یك و نیم تازه نشسته بودم نهار بخورم كه پروانه زنگ زد، جواب ندادم دوباره زنگ زد ... بابا منم آدمم، خسته می شم ، گرسنه می شم ، یك شهر سمنان هست یه دكتر كه وایستاده تو شهر ،خب ملاحظه كنید.

من كه نمی دونستم دكتر داره از چی حرف می زنه : حق باشماست اما من در جریان مكالمات ایشون نیستم ،من اهل اینجا نیستم مهمانم سمنان، اگر اجازه بدید فقط دو دقیقه وقتتون رو بگیرم؟

دكتر: بفرمایید، البته من درك می كنم شرایط سختی دارید ولی خوب این جوری كه نمی شه.

اصلا دكتر نمی ذاشت من حرفم رو بزنم انگار یه فرصت پیدا كرده بود برای گله و شكایت و منم ثانیه ها برام مهم بود، دیگه پریدم وسط حرفش: ببخشید آقای دكتر، الان حال مادر خانمم چطوره؟

دكتر: حالش خوب نیست ، سطح هوشیاری پایینه، اكسیژن خون كمه ... فقط دعا كنید كه تا ٤٨ ساعت آینده بهتر بشه اگه دستگاه جواب داد بهتون میگم یه فیلتر ریه هست ٢١ میلیون بخرید بیارید، یه سری آمپولای گرونم هست كه حالا باید ببینیم چی میشه.

من: آقای دكتر! امكان تزریق ویتامین سی هست ؟ چون ...


دكتر: آمدی به من یاد بدی چه كار كنم؟ من خودم استاد دانشگام ، كار منو به من یاد نده ...

من: قصد جسارت ندارم فقط دارم ...

دكتر: اصلا به من نگید چه كار كنم ، من خودم طبق پروتكل عمل می كنم.

من: آقای دكتر! ...

دكتر: ببخشید من سرم شلوغه...

دست از پا درازتر با از دست دادن آخرین امیدم از اتاقش آمدم بیرون ، با خودم فكر می كردم چی می شد حرف ما رو گوش می كرد؟ چیزی از دست می دادیم؟ اون بنده خدا داره با مرگ دست و پنجه نرم می كنه ، ما هم كه خانوادشیم رضایت داریم، تو هم كه از روش خودت ناامیدی ، اینی هم كه ما می گیم تجربه ی علمی چند تا متخصصه ... .

ادامه دارد... 




درباره وبلاگ
كارمندم،
روزگارم بد نیست. تكه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی!
موضوعات
آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic