صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
کارمند
مطالب و داستانهای کوتاه سیاسی ،اجتماعی،اخلاقی و...
شهریارپارسازادگان شنبه ششم اردیبهشت 1399 نظرات ()


از مطب دكتر با ناامیدی آمدم بیرون ، حالا باید خودمو آماده ی شنیدن خبر بد می كردم، هر لحظه ممكن بود خبر بدی بهم بدن ، اگر این اتفاق می افتاد به افسانه چطور باید خبر بدم كه حالش بد نشه؟

زنگ زدم پزشكی كه معمولا باهاش مشورت می كنم ، گفتم :
خانمم خیلی به مادرش وابسته است اما ممكنه امشب خبر بد برسه، آرامبخش نیاز هست تهیه كنم تو خونه باشه؟

دكتر یك نسخه برام نوشت و با واتس اپ فرستاد ، یك قرص نورتریپتیلین١٠ كه قبل از هر اتفاقی باید به افسانه بدم و آرومش كنم و یك قرص آلپرازولام نیم كه شب موقع خواب بدم.

قرص ها رو تهیه كردم و آمدم خونه، دخترم یاسمن رو صدا كردم و بهش گفتم: ببین بابا ! ما باید خودمون رو آماده ی هر اتفاقی كنیم، اگر من خونه نبودم و به مامانت خبری دادن كه حالش بد شد ، این قرصا رو گذاشتم تو كمدم ، حواست باشه، یه لیوان شربت بیدمشك هم فورا براش بیار .

یاسمن داشت اشك می ریخت و گوش می داد ، با ناامیدی پرسید: بابا! یعنی چی ؟ مگه عزیز خوب نمیشه؟

منم كه میزان وابستگی یاسمن به مادربزرگش رو می دونستم گفتم: نمی دونیم بابا ، من الان خیلی امیدوار نیستم ، باید آماده ی هر چیزی باشیم.

مادرم هم رسیده بود خونه و داشت به افسانه رسیدگی می كرد . اما افسانه خیلی پرانرژی به همه قول میداد كه مادرش حتما خوب میشه.
یاسمن رو صدا كرد و گفت: چرا گریه می كنی مامان؟ عزیزت خوب میشه، من قول میدم، بلند شو برو روسری كه براش عیدی خریده بودی رو كادو كن.
یاسمن هم رفت تو اتاقشو با اشك شروع كرد به آماده كردن كادوی عیدی كه برای عزیزش خریده بود .
این رفتارهای افسانه اتفاقا بیشتر نگرانم می كرد ، او داشت واقعیت رو انكار می كرد و انكار واقعیت یعنی شروع مراحل سوگ. پس او وارد اولین مرحله ی سوگ شده بود عملاً.

من تنها بودن پدرخانمم تو منزلش رو بهانه كردم و از خونه زدم بیرون . هنوز صد متری از در پاركینگ فاصله نگرفته بودم كه دیدم پسرخاله ی خانمم كه كارمند علوم پزشكی است زنگ می زنه.
سلام ، جانم؟
عباس آقا! خونه ای یا بیرون؟
دلم هری ریخت و گفتم: بیرونم.
با یك ترس و بغضی گفت: فكر كنم تمام شد!

گفتم یعنی چی فكر كنی؟ كی گفته بهت؟ گفت از بیمارستان.

نوار قلبی
گریه امانم را برید و تماس قطع شد. سریع با باجناق بزرگ و كوچكم تماس گرفتم و باهاشون قرار گذاشتم ، حضوری خبرو دادم و گفتم حالا هر كدوم بریم خونه و آروم آروم خبر بدیم .

به مادرم پیامک زدم كه مادر افسانه كرد، بهش خبر نده اما آمادش كن . مادرم هم با گریه ی آروم و بی صدا و اشك ریختن یه جورایی به افسانه فهمانده بود كه اوضاع خوب نیست .

آمدم خونه، رفتم در خونه ی یكی از همسایه ها و گفتم : مادر خانمم فوت شده و میخوام خبر بدم به خانمم، اگه از خونه ی ما صدای داد و جیغ شنیدید نگران نباشید ولی حواستون به ما باشه كه اگه خانمم حالش بد شد و بهتون خبر دادم بیایید كمك .

رسیدم خونه دیدم مامانم داره اشك می ریزه و افسانه داره وعده میده گریه نكنید، مامانم خوب میشه ، شاید طول بكشه اما خوب میشه . تا سوم چهارم فروردین میاد خونه ...

حرفای افسانه رو كه شنیدم منم گریم گرفت. پرسید چیزی شده؟
من: سكوت كردم...
افسانه: چرا گریه می كنی؟ چی شده؟
من: بازم سكوت و اشك...

مادرم افسانه رو بغل كرد، یاسمن با تعجب و گریه آمد جلو بابا چی شده؟

بازم سكوت و اشك اما این بار سرم رو تكون دادم با حالت افسوس و تاسف .

دیگه تقریبا افسانه متوجه ماجرا شد و فریاد زد : بهم بگو فقط .

گفتم : تمام شد...

دیگه ناله و جیغ افسانه بلند شد، یاسمن نشست روی مبل و گریه می كرد ، افسانه بی تاب راه می رفت و داد می زد . بغلش كردم و سرشو گذاشتم رو شونم ، با هم گریه كردیم .

باید تو شرایطی كه كسی نمی تونست بیاد خونمون و ما هم نمی تونستیم جایی بریم به فكر سوگواری افسانه می بودم. گذاشتم دادهاش رو بزنه ، سیلی واقعیت خیلی دردناكه اما باید افسانه با واقعیت مواجه می شد. با خودم فكر كردم الان وضع سلامتیش جوری نیست نیاز به خواب آور داشته باشه، باید اجازه بدم تمام این ساعت های اولیه رو سوگواری كنه .

دیگه كم كم ساعت یك شب بود ، مادرم و بچه ها خوابیدن و من می دونستم امشب افسانه نمی تونه بخوابه و دلش گریه می خواد.

رفتیم تو یه اتاق و تا خود صبح افسانه حرف زد، خاطره گفت ، گریه كرد ، افسوس خورد، ناله زد و ... و من هم پا به پای افسانه امشب باهاش سوگواری كردم و بهش حق دادم كه ناراحت باشه و گریه كنه. هر چی گریه كرد فقط گفتم : می فهمم ، خیلی سخته ، درد داره ، حق داری ...اصلا ازش نخواستم آروم باشه و گریه نكنه ، الان فقط وقت گریه بود.

ادامه دارد... 




درباره وبلاگ
كارمندم،
روزگارم بد نیست. تكه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی!
موضوعات
آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic