صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
کارمند
مطالب و داستانهای کوتاه سیاسی ،اجتماعی،اخلاقی و...
شهریارپارسازادگان یکشنبه هفتم اردیبهشت 1399 نظرات ()


٢٩ اسفندماه ٩٨ هست و دو روز از فوت مادر خانمم گذشته . تازه امروز موفق شدم گواهی فوت رو بگیرم.
به خاطر تعطیلات قبل عید، كرونا، نبود پزشك قانونی و ... دو روزه كه تو بیمارستان كوثر سمنان دارم این طرف و اون طرف میرم.

تقریبا مطمئنم كه حضور در چنین مكان آلوده ای كه مركز كرونای سمنان هم هست ،می تونه منجر به ابتلای خودم بشه، اما تو زندگی یه وقتایی یه كارایی هست كه نمی شه انجام نداد. نمیشه فوتی رو از ترس كرونا رها كرد، در عین حال باید خودمو آماده ی هر اتفاقی می كردم.

گواهی فوت رو بردم وادی السلام سمنان، چون علت فوت كرونا بود، پروتكل خاصی داشتند. اول تاكید كردند كه فقط ٥ نفر از افراد خانواده می تونن بیان .
گفتم سه تا دختر و داماداش میشن شش نفر ، چهار تا بزرگ تر هم باشن، اگر حال اینا بد شد، مراقبت كنند. در نهایت موافقت كردند كه ده نفر در مراسم تدفین باشند.

تقریبا ساعت ١٥ عصر ٢٩ اسفندماه بود كه غریبانه ترین مراسم تدفین زندگیم رو دیدم.

جمعا هشت نفر با فاصله ایستادیم برای نماز و تدفین، ماها خودمون عزادار بودیم اما باید مراقب همسرانمون می بودیم كه حالشون خیلی بدتر بود. تو خلوتی آرامستان ، فقط صدای جیغ های خانمم و خواهر خانم هام رو می شنیدیم. مامور بهداشت هم مراقب رعایت فاصله ی ما با جنازه و قبر و سایر اصول بهداشتی بود.

با وجود فریادها و ناراحتی ها، تلاشی نداشتم كه هر طور شده اونا رو از فضا دور كنم، حتی تنها هم كه بودند باید این مراسم خاك سپاری رو می دیدند، اشك هاشون رو می ریختند، فریادهاشون رو می زدند تا به پذیرش واقعیت كمك كنه.

پس از چند نوبت آهك ریختن روی خاك های داخل قبر، اجازه دادند كه بقیه هم طبق روال مرسوم، چند بیل خاك های آخرو بریزند. وقتی دایی خانمم و باجناق كوچكم شروع كردند به ریختن خاك داخل قبر، انگار تازه پذیرش واقعیت شروع شده بود، هر بیل خاكی كه ریختند، درست مثل یك سیلی سخت ، واقعیت رو عریان و تلخ نشانمان داد و این خوب بود، چون شروع پذیرش واقعیت داشت اتفاق می افتاد.
تا قبل از اون افسانه التماس می كرد یك بار دیگه چك كنند شاید مادرش زنده باشه، اما حالا این خاك امیدش رو قطع می كرد و اتفاقا امید واهی باید قطع بشه تا آروم بشیم.

تقریبا ساعت ١٧ عصر از آرامستان بیرون آمدیم . احساس كم رمقی می كردم، معمولا تو ناراحتی ها دچار افت فشار و افت قند خون میشم. گفتم شاید به همین خاطر باشه، مادرم از قبل عرق بیدمشك رو كه با قند شیرین كرده بود، داده بود همراهمون باشه.

چند جرعه ای نوشیدم، اما دائم توانم كمتر می شد و احساس كمر درد می كردم . بین یك بیم و امیدی گیر افتاده بودم. از یك طرف امیدوار بودم با دوش آب گرم و خوردن آب قند خوب بشم و از طرفی نگران بودم كه من هم مبتلا به كرونا شده باشم.

ادامه دارد...




درباره وبلاگ
كارمندم،
روزگارم بد نیست. تكه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی!
موضوعات
آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic